رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت...
راهی به جز گریز برایم نمانده بود......
این عشق آتشین پر از درد بی امید....
در وادی گناه و جنونم کشانده بود......
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را....
با اشکهای دیده ز لب شست و شو دهم...
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود...........
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم........
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لا به لای دامن شبرنگ زندگی............
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان.....
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی....
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز...
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر...
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم!
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر....
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم..........
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها.......
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...........
(امشب از خواب خوش گریزانم... که خیال تو خوش تر از خواب است....) دوستای خوبم سلام. بازم فرصتی دست داد تا بیام و واسه دل خسته ی خودم بنویسم. امشب آسمونم مثل من دلش گرفته و داره بی وقفه می باره! نمیدونم چرا وقتی بارون می یاد اشکام بی دلیل سرازیر میشه... فردا شب دوباره راهی غربت میشم و من میمونم و تنهاییام! اونجا دیگه کسی نیست که بخوام براش حرف بزنم و به دلتنگیام گوش کنه... ببین رفیق! ببین سرنوشتم به کجا رسیده... ببین چقدر عوض شدم! این روزا تو خودم جا موندم. انگار دیگه هیچ آرزویی ندارم! آخه میدونی (روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت.....) دنبال خودم میگردم اما... انگار هیچی ازم باقی نمونده! جز یه وجود خسته! برام دعا کن شاید خدای آسمون به ندای دل مهربونت گوش کرد و نجاتم داد... خسته ام رفیق. تنهام نذار. من از تبار غربتم...
من از تبار غربتم... یه عاشق فلک زده...
با گفتن دوستت دارم یکی به من کلک زده...
+ نوشته شده توسط ترانه در
87/08/05 و ساعت
23:53 |