تبليغاتX
بي صداترين فرياد
خیابونا چراغونی... همه عالم به مهمونی...

            چه تاریکی دل من باز... چه داغونی.

سکوت یه شب تبدار... نگاهم تا سحر بیدار

            دلت جا مونده پیش من!  بیا بردار....

بهم گفتی: نمی مونی! نگاتو کردی زندونی

            فقط اینو بلد بودی...  برنجونی.........

ورق خورد ماه و سال من!نبودی توی فال من

            برو دنبال عشقت.... بی خیال من....

چقدر خوشبخت بودم اون شبایی که هر شب با صدای تو می خوابیدم و هر روز با پیامهای قشنگ تو از خواب بیدار می شدم... و چقدر تنهام این شبا که بی حضور تو هر شب با گریه میخوابم و هر روز با چشمای غمگین از خواب بیدار میشم... میخواستم که یار تو باشم خدا نخواست...

تحمل میکنم بی تو به هر سختی!به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی!

بازم بی خیال. برو دنبال عشقت بی خیال من.....

+ نوشته شده توسط ترانه در 88/06/30 و ساعت 17:29 |
به نام نامهربون قشنگی که تو اوج تنهایی تنهام گذاشت و رفت...

شکستی قلب منو نشکنه قلبتو کسی...

       خدا کنه به هر کی آرزو داری برسی...

دنیا را بد ساخته اند. کسی که دوستش داری تو را دوست ندارد. کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری. اما کسی که تو را دوست داردو تو او را دوست داری به رسم و آئین هرگز به هم نخواهید رسید. این رنج است و زندگی یعنی این...

همربونای مهربونم سلام. دارم با چشمای خیس براتون می نویسم. دیگه تنهای تنهام کسی که عاشقانه دوسش داشتم و دوسم داشت تنهام گذاشت و رفت. از هم جدا شدیم. فقط به خاطر خونواده ش! اون رفت و من موندم و خاطراتش. خیلی سخته که تو اولین عشقت شکست بخوری. همیشه یه نفر میره آدمو تنها میذاره... میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میذاره... بچه ها دعا کنید برگرده. نمیتونم تحمل کنم. نبودنش مرگ منه...

برگرد تا چشمام هنوزم خیسه برگرد.................. 

+ نوشته شده توسط ترانه در 88/05/08 و ساعت 18:24 |
دارم به سر هوای یاران رفته را....

                    یاری کن ای اجل که به یاران رسانی ام....

همزبونای مهربونم سلام.... یه سلام از انتهای این دل شکسته به تک تک دوستای خوبی که دارن این نوشته رو میخونن. دلم برات تنگ شده بود رفیق... اما نمیتونستم بیام. میدونی چرا؟ چون....

آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ....

                    در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد.......

۲۶ اسفند قرار بود به مناسبت ۲۰ ساله شدنم جشن تولد بگیرم. اما نشد. خدا نخواست. گلچین کرد و برد. علی و فاطمه. پسر عمو و دختر عموی نازنین من با یه تصادف پر کشیدن و من موندم و من. بدون آشنایی در این سرزمین. چه ساده با گفتن غم آخرت باشه خون غیرتم رو به جوش می یارن... آخه غم از این بزرگتر؟ داغ از این سنگین تر؟ شکستم رفیق. کمرم شکست! حالا ۱۰۳ روزه که غنچه های نشکفته ی من زیر خاکن.وقتی دلم براشون تنگ میشه صداشون میزنم اما نیستن... هر چی هست درده. غمه. ماتمه. منم میخوام برم رفیق. خسته شدم. دعا کن منم پر بکشم. شاید آروم بشم با مرگ.... دعام کن رفیق...

تلخ و شیرین جهان چیزی به جز یک خواب نیست!

       مرگ پایان می دهد یک روز این کابوس را...............

دوستای خوبم همیشه به یادتونم. دست همه ی اونایی که فراموشم نکردن و تنهام نذاشتن رو از راه دور می بوسم. تا سلامی دوباره... یا علی........

+ نوشته شده توسط ترانه در 88/04/08 و ساعت 17:2 |
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت...

       راهی به جز گریز برایم نمانده بود......

             این عشق آتشین پر از درد بی امید....

                      در وادی گناه و جنونم کشانده بود......

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را....

       با اشکهای دیده ز لب شست و شو دهم...

           رفتم که نا تمام بمانم در این سرود...........

                    رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم........

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

      در لا به لای دامن شبرنگ زندگی............

            رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان.....

                    فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی....

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز...

      دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر...

            میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم!

                  مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر....

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

      در دامن سکوت به تلخی گریستم..........

           نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها.......

                   دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...........

(امشب از خواب خوش گریزانم... که خیال تو خوش تر از خواب است....) دوستای خوبم سلام. بازم فرصتی دست داد تا بیام و واسه دل خسته ی خودم بنویسم. امشب آسمونم مثل من دلش گرفته و داره بی وقفه می باره! نمیدونم چرا وقتی بارون می یاد اشکام بی دلیل سرازیر میشه... فردا شب دوباره راهی غربت میشم و من میمونم و تنهاییام! اونجا دیگه کسی نیست که بخوام براش حرف بزنم و به دلتنگیام گوش کنه... ببین رفیق! ببین سرنوشتم به کجا رسیده... ببین چقدر عوض شدم! این روزا تو خودم جا موندم. انگار دیگه هیچ آرزویی ندارم! آخه میدونی (روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت.....) دنبال خودم میگردم اما... انگار هیچی ازم باقی نمونده! جز یه وجود خسته! برام دعا کن شاید خدای آسمون به ندای دل مهربونت گوش کرد و نجاتم داد... خسته ام رفیق. تنهام نذار. من از تبار غربتم...

من از تبار غربتم... یه عاشق فلک زده...

      با گفتن دوستت دارم یکی به من کلک زده...

 

                                                     

 

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/08/05 و ساعت 23:53 |
کسی که بهتر از خودم نشونیامو بلده....

بهش بگین دارم میرم خاطره هامو پس بده......

میخوام بدون دغدغه از توی شهرتون برم.................

جاده اگه امون بده من واسه رفتن حاضرم....................

از آدمایی مثل من روی زمین خیلی پره....

دونه به دونه کم بشه به هیشکی بر نمی خوره....

می خوام رو کل زندگی یه خط ممتد بکشم.............

نوبت پرواز منه منم می خوام قد بکشم....

خونه به دوش یه قفس خستگیاش توی تنه....

زنی که داره جون می ده درست خود خود منه...................

دوستای مهربونم سلام.... سلام و خداحافظ برای یه مدت طولانی... با کمک خدای مهربون دانشگاه قبول شدم و باید از جمع صمیمی تون خدافظی کنم و برم جایی که دست تقدیر برام رقم زده.... نمیدونم سرنوشتم به کجا می رسه؟! فقط میدونم باید برم تا جایی که به سمت خدای هفت آسمون پرواز کنم و از همه چیز خلاص بشم... الان که دارم آخرین نوشته رو از خودم به جا میذارم بغضم گرفته!!! آخه خیلی بهتون عادت کرده بودم تو همین مدت کوتاه دوستای خوبی پیدا کردم که حالا مجبورم ازشون جدا شم! خیلی دلم براتون تنگ میشه هیچوقت فراموشتون نمیکنم ولی بازم مثل همیشه محتاج دعاهای قشنگتونم... اگه عمری باشه بازم می یام چون طاقت دوری ندارم... همتون رو دوست دارم...

می خوام بدون دغدغه از توی شهرتون برم....

جاده اگه امون بده من واسه رفتن حاضرم..........

من از تبار غربتم از آرزوهای محال.... یا علی...............................

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/06/16 و ساعت 1:35 |
براي چي گريه كنم؟ براي اونكه رفته؟....

يه خورده ناراحت مي شم اونم فقط يه هفته....

خيال مي كرد اگه بره من خودمو مي بازم.............

بعد دو روز با گل  مي ياد  بالا سر جنازه م....................

خيال مي كرد اگه بره من يه شبه پير مي شم....................

يا اينكه از زندگي بدون اون سير مي شم.......

براي چي گريه كنم؟ دنيا مگه چي داره؟............

خيال بكن دنيا داره سر به سرت مي ذاره................

دنيا همش سه چار روزه تازه اونم مي گذره..................

يه روز اگه شادي باشه يه روز با  غم مي گذره.........................

رفته ولي شكر خدا زندگيمون مي گذره......

با اون گذشته بود حالا بدون اون مي گذره...........

نمي دونست اگه بره هيچي عوض نمي شه................

تو اين زمونه هر كسي دنبال زندگيشه.......

براي چي گريه كنم؟ براي اونكه رفته؟.............

يه خورده ناراحت مي شم نهايتش دو هفته..............................

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/05/20 و ساعت 1:42 |
عاقبت فکری به حال زار خواهم کرد. بعد.................

یک جهان را از خودم بیزار خواهم کرد.بعد..........

روبه روی آینه تردید را تف میکنم...........

لحظه های اهلی ام را هار خواهم کرد. بعد......

گوشه ای در دفتر شعر پریشان حالی ام.............

خاطرات مرده را تکرار خواهم کرد. بعد........................

می نشینم تا جهنم سهم چشمانم شود.....

آتش دیوانه را دیدار خواهم کرد. بعد........

در جواب طعنه های مرد و نامردان شهر..........

من سرم را آجر دیوار خواهم کرد. بعد........................

مطمئنا انتقام از ابرها خواهم گرفت.................................

آسمان را بر زمین آوار خواهم کرد. بعد......................................

سیب را از دست حوای دلم خواهم کشید.............

سر فدای وعده های مار خواهم کرد. بعد.......

پیش قاضی می برندم تا که سوگندم دهند...........

من گناه کرده را اقرار خواهم کرد. بعد...........................

حکم خواهند داد من مومن نمای کافرم........

من به ایمان خودم اصرار خواهم کرد. بعد..............

هر کجایی خواستند آن روز تبعیدم کنند....................

من گناه خویش را تکرار خواهم کرد. بعد....................................

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/04/30 و ساعت 21:45 |
دل من یه روز به دریا زد و رفت....

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت.....

پاشنه ی کفش فرارو  ور کشید......

آستین همت و بالا زد و  رفت...........

یه دفه بچه شد و تنگ  غروب.............

سنگ توی شیشه ی  فردا زد و رفت.......

دفتر گذشته ها رو پاره کرد......................

نامه  ی فرداها  رو تا زد  و رفت..................

حیوونی تازگی آدم شده بود.........................

به سرش هوای حوا زد و رفت........................

زنده ها خیلی براش کهنه بودن......

خودشو   تو  مرده ها جا زد و رفت.......

هوای تازه دلش میخواست  ولی..........

آخرش توی غبارا زد و رفت.....................

دنبال کلید خوشبختی می گشت.................

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت.......................

من دری که با کلید آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست! حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل از پنجره ی  تفکر  پای میز محاکمه ببرند به جرات میگویم خیلی پر رنگ تر  از  دوست داشتن تو دوستت دارم..... اما نه مثل قدیم!!!.... اگه جنگل داره میسوزه هنوز... اگه بارون هنوزم رو تنمه چترتو بردار و از اینجا برو.... این روزا وقت زمین خوردنمه!!!

دوستای مهربونم سلام..... آسمون چشمام خیلی وقته بارونیه.... به خدا حال خودمو هم ندارم. تنها جایی که می یام همین جاست!.دارم نفس کم می یارم تو این روزای لعنتی!!! خیلی دوستتون دارم بازمثل همیشه محتاج دعاهای سرخ و نابتونم.... من از تبار غربتم از آرزوهای محال!!! یا علی..........

 

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/04/24 و ساعت 21:29 |
خبر  به دورترین  نقطه ی  جهان برسد.....

نخواست او به من خسته بی گمان برسد!

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد!

چه میکنی؟ اگر او را که خواسته ای یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد.......

رها  کنی  برود  از  دلت جدا  باشد

به آنکه دوست ترش  داشته به آن برسد!

رها کنی بروند  و  دو تا پرنده  شوند

خبر  به  دورترین نقطه ی  جهان برسد...

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد!

خدا کند که ... نه نفرین نمیکنم... نکند

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد....

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد......

دوستای مهربونم سلام.... نمی دونم چرا حتی حال آپ کردن ندارم... خسته ام... خسته تر از همیشه........ اومدم تا ازتون بخوام برام دعا کنید! بدجوری زیر آوار کاخ آرزوها موندم. به حرمت دوستیمون برام دعا کنید... بیشتر از این تاب صبوری ندارم خسته ام رفیق! بی تابم! دلتنگم!... 

همتون رو دوست دارم. یا علی...

من از تبار غربتم از آرزوهای محال!...                                                                

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/04/15 و ساعت 23:35 |
خیلی سخته عاشق کسی بشی اما اون حتی ندونه درد تو...

از چشات نخونه قصه ی غمو... علت لرزش دست سرد تو......!

خیلی سخته زندگیت فنا بشه...واسه دیدن یه لبخند رو لباش

واسه گفتن از امید و آرزو.......... تو سیاهی غم انگیز شباش!

من نیومدم بگم عاشقتم... چون از این حرفا پره گوش همه....

اشتباهه که میگن گریه ی زن روی زخمای تنش یه مرهمه....

من نیومدم بگم تو هم بیا.... مثل قصه ها بریم از این دیار.......

یا که خیلی مهربون یه مدتی... واسه من ادای عشقو در بیار!

تو میخوای برنده باشی میدونم به همه میگم ببازن  جلو پات!

هر چی اسفنده به آتیش  میکشم تا که چشمت نزنن بشن فدات

تو میخوای پرنده باشی میدونم یه نفس هوای خوشبختی میخوای

خودم  آسمون هفتمت  میشم تو فقط  بگو  بگو  باهام  می یای...

سلام........

خیلی دلم براتون تنگ شده بود... کنکور هر چی که بود تموم شد....... فقط خدا کنه قبول بشم...

خیلی خسته ام....

از زندگی  از  این همه تکرار خسته ام...

از های و هوی  کوچه و  بازار خسته ام.

از او که گفت  یار تو هستم ـولی نبود...

از خود که بی شکیبم وبی یارخسته ام

تنها و  دل گرفته  و  بیزار  و  بی امید...

از حال من مپرس که بسیار خسته ام.!

سر در گم شدم... نمیدونم چم شده؟... فقط میدونم از این همه دلتنگی دارم به مرز جنون می رسم...  دوستای مهربونم خیلی برام دعا کنید...  شاید خدا  نگاهی به ما بندازه...! حال نوشتن ندارم. همتون رو دوست دارم. یا علی...

من از تبار غربتم... از آرزوهای محال...........

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/04/10 و ساعت 0:54 |


Powered By
BLOGFA.COM